آخرین پست این شب ها

به نام خدای آفریننده ی شب و روز

قبل ترها نوشته بودم:

تازگی ها فهمیده ام که بدون تو هیچ نوروزی در کار نیست،به گمانم کهنه شبی است همیشگی...

و سر انجام در نیمه ی اردیبهشت 1391 این کهنه شب رنگ طلوعی دوباره دید و نوروز از راه رسید.روز درازی در پیش است.روزی نو،نوروزی دیگر و تو یگانه خورشید این نوروزی.

 

پ.ن:دعای خیرتان را بدرقه ی راهمان کنید که روی دعای تک تک شما حساب ویژه ای باز می کنیم

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩۱/٢/۱٦ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

امروزنامه!

همانطور که روی صندلی نشسته ام بر می گردم و از جیب داخل کتم که پشت صندلی آویزانش کرده ام خودکارم را در می آورم.در حین چرخشی که به کمرم می دهم نگاهی گذرا به گوشه ی کافه می کنم.نه دختر و پسر جوانی که قیافه شان را درست نمی بینم و مشغول سیگار کشیدنند توجهم را جلب می کنند و نه دختر تنهایی که به قارچ های سوخاری و سیب زمینی روبرویش با بی اشتهایی تمام خیره شده است.هیچ کدام حتی اندازه ی چین کوچکی که هنگام گزیدن لبت درست وسط گونه ی راستت می افتد و به راحتی قابل مشاهده نیست هم نمی تواند ذهنم را مشغول کند.بر می گردم به حالت اولم و خیره می شوم به بیرون.جایی که اکثر آدم ها و ماشین ها در تکاپویی باور نکردنی در حال حرکتند.آن هایی هم که بی حرکت ایستاده اند اغلب آدم هایی هستند که منتظرند تا یکی از این ماشین های پرشتاب به سراغشان بیاید تا آن ها هم از این مسابقه ی سرسام آور سرعت جا نمانند.تماشای این منظره کمی مضطربم می کند.ممکن است من و تو هم یک روز یکی از همین آدم ها باشیم.مدام در حرکت بدون لحظه ای درنگ.اصلا از کجا معلوم درست همین لحظه که منتظرم تا بیایی یک جایی از یکی از همین خیابان ها یکی از همین آدم های پرشتاب نباشی؟

تا آرامشم را از من نگرفته باید نگاهم را از خیابان بدزدم و بدهم به...بدهم به...بدهم به جایی روی شیشه ی روی میز که تصویر ابرهای در حال حرکت در آسمان صاف آبی امروز منعکس شده است.در این لحظه است که نمی دانم درست از کجا اما از یک جایی درونم این صدا دستم را روی کاغذ به حرکت در می آورد:"عمرمان را با زندگی کردن تلف می کنیم"...

نگاهم را بار دیگر به خیابان می دوزم.این بار مضطرب نمی شوم.چهره ی تو پشت شیشه لبخند می زند....

بعدا نوشت:وقتی پیش من بغض می کنی،لازم نیست قورتش دهی.بگذار سرازیر شود.قول می دهم قطره قطره اش را جمع کنم و برای روز مبادا نگه دارم...

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

ضربان

حیفم می آید که با کلمات تو را توصیف کنم...

حتی سایه ای از تو هم نمی شوند...

ضربان قلبم را گوش کن...

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

عطر سیب

چند بار  تو را از بهشت رانده اند

که نفس هایت همه عطر سیب می دهند؟

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۱٢/٧ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

طلوع نزدیک است؟

فکر می کنم که "این شب ها" دارند به سحر نزدیک می شوند...

به گمانم تو در آستانه ی طلوعی...

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۱٢/٤ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

هر شب و روز

خواندن آیت الکرسی برایت،

کار هر روزم شده،

الله لا اله الا هو الحی القیوم...

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

شب های روشن

شب تاریکه اما...

تو حکم روشنایی رو داری تو دلم...

پ.ن:یه دو حرفی پیشت جا گذاشتم

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

تنها تو در این شب ها!

چند وقتی بود که موضوع برای نوشتن بود اما به هر دلیل هر بار که تا پای نوشتن می رفتم درست لحظه ای که باید دست هام رو روی صفحه کیبورد آزاد می گذاشتم از نوشتن منصرف می شدم.نمی دونم چی باعث می شد که اجازه ندم این همه موضوعی که فضای اطراف ذهنم رو اشغال کرده در قالب کلمات جاری نشن.موضوعاتی که این چند وقته باهاشون روبرو بودم جزو همون دسته از موضوعاتی بودن که قبل ترها معمولا وقتی باهاشون مواجه می شدم نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و باید یک جایی ازشون می نوشتم تا آروم بگیرم.شاید قبل تر ها اگر با خیانت در امانت آدم های به ظاهر معتمد روبرو می شدم نمی تونستم تحمل کنم و باید یک جایی ازش می نوشتم.شاید قبل تر ها اگر با آدم های مریض و کم ظرفیت مدام دست و پنجه نرم می کردم بالاخره خسته می شدم و مجبور می شدم یک جایی ازش بنویسم.شاید قبل تر ها اگر با بچه بازی های متعدد آدم های به ظاهر بزرگ روبرو می شدم تاب نمی آوردم و یک جایی شروع می کردم به نوشتن.شاید قبل ترها اگر با این هجوم از سمت آدم هایی که فقط اسم مرد رو یدک می کشن روبرو می شدم کم می آوردم و مجبور می شدم یک جایی ازش بنویسم...

و خیلی شاید های دیگه.اول متن نوشتم که نمی دونم چی باعث شده که اجازه ندم این همه موضوعی که این چند وقته فضای اطراف ذهنم رو اشغال کرده به تحریر در نیان.اما دقیق تر که فکر می کنم می بینم یک دلیل هست که می تونه باعث همه ی این ننوشتن ها شده باشه و اون اینه:

در خانه اگر کس است یک حرف بس است...

نویسنده:س.س ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()


© All Rights Reserved to inshabha.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20