همانطور که روی صندلی نشسته ام بر می گردم و از جیب داخل کتم که پشت صندلی آویزانش کرده ام خودکارم را در می آورم.در حین چرخشی که به کمرم می دهم نگاهی گذرا به گوشه ی کافه می کنم.نه دختر و پسر جوانی که قیافه شان را درست نمی بینم و مشغول سیگار کشیدنند توجهم را جلب می کنند و نه دختر تنهایی که به قارچ های سوخاری و سیب زمینی روبرویش با بی اشتهایی تمام خیره شده است.هیچ کدام حتی اندازه ی چین کوچکی که هنگام گزیدن لبت درست وسط گونه ی راستت می افتد و به راحتی قابل مشاهده نیست هم نمی تواند ذهنم را مشغول کند.بر می گردم به حالت اولم و خیره می شوم به بیرون.جایی که اکثر آدم ها و ماشین ها در تکاپویی باور نکردنی در حال حرکتند.آن هایی هم که بی حرکت ایستاده اند اغلب آدم هایی هستند که منتظرند تا یکی از این ماشین های پرشتاب به سراغشان بیاید تا آن ها هم از این مسابقه ی سرسام آور سرعت جا نمانند.تماشای این منظره کمی مضطربم می کند.ممکن است من و تو هم یک روز یکی از همین آدم ها باشیم.مدام در حرکت بدون لحظه ای درنگ.اصلا از کجا معلوم درست همین لحظه که منتظرم تا بیایی یک جایی از یکی از همین خیابان ها یکی از همین آدم های پرشتاب نباشی؟
تا آرامشم را از من نگرفته باید نگاهم را از خیابان بدزدم و بدهم به...بدهم به...بدهم به جایی روی شیشه ی روی میز که تصویر ابرهای در حال حرکت در آسمان صاف آبی امروز منعکس شده است.در این لحظه است که نمی دانم درست از کجا اما از یک جایی درونم این صدا دستم را روی کاغذ به حرکت در می آورد:"عمرمان را با زندگی کردن تلف می کنیم"...
نگاهم را بار دیگر به خیابان می دوزم.این بار مضطرب نمی شوم.چهره ی تو پشت شیشه لبخند می زند....
بعدا نوشت:وقتی پیش من بغض می کنی،لازم نیست قورتش دهی.بگذار سرازیر شود.قول می دهم قطره قطره اش را جمع کنم و برای روز مبادا نگه دارم...
|